
امروز ظهر، برای دوستی یک SMS فرستادم با این مضمون که:
مصطفوی استعفا داد. انصاریفر مدیر شد. انصاریفر: قطبی تا شنبه به ایران میآید... این بازی آرزوها بود، حالا تو آرزوهات رو بگو.
خب شکی نیست که این SMS از سر بیکاری و ناامیدی نوشته و فرستاده شد و باز شکی نیست که بیامیدی و بیکاری با هم، آدم را بیمزه و بینمک میکنند! اما چند ساعت بعد، بخشی از این شوخی بینمک، رنگ واقعیت به خود گرفت. مصطفوی استعفا داد و انصاریفر مدیر عامل شد؛ گرچه آرزوی من محمدحسن انصاریفر بود اما خب در SMS من روی عباس و حسن، تاکید خاصی نکردم و خدا یا هر ماورای دیگری حق دارد که در این زمینه براساس سلیقهی خود رفتار کند!
حالا میماند تکهی آخر آرزو و مهمترین قسمتش. روزنامهها نوشتهاند قطبی دیشب برای مذاکره با پرسپولیس وارد دوبی شده است و این خبر قبل از تغییرات مدیریتی منتشر شده و چهقدر این یکبار دوست دارم و دوست داریم که یک شایعه و دروغ مرسوم مطبوعاتی تبدیل به واقعیت بشود.
در آخر فیلم شوالیهی تاریکی، بتمن میگوید: من اون چیزی میتونم باشم که گاتهام نیاز داره، نه شایستهگیشو.
شوالیهی تاریکی ما، چند ماه پیش رفت تا اوضاع شهر آرام شود. تا آدمهای کمتری کشته بشوند. تا مردم ِ ترسیده، از اسارت تشنجی که جوکر و دلقکها ساخته بودند، بیرون بیایند. اما حالا میبینیم که بی شوالیهی تاریکیمان-چیزی که به آن احتیاج داریم- شوالیهی روز و روشنایی و سفیدی خیلی راحت تبدیل به تبهکاری شده که با یک سکهی شانس، دربارهی وضعیت ما تصمیم میگیرد.
قضیهی ما و افشین قطبی، داستان عشق و مسئولیت بود. افشین قطبی به تیمی آمد که سمبل و نمادش- علی پروین- با سهلانگاری و بیتوجهی، تبدیلش کرده بود به یک چیز بیخاصیت و وامانده و معمولی. افشین قطبی بود که به ما آدمهای سهلانگار، یادآوری کرد که نسبت به عشقمان مسئول هستیم. ما اما به عنوان آدمهای ترسیدهای که نه شایستهگی شکوه عشقشان را دارند و نه لیاقت شوالیهای که برای سالم نگه داشتن عشقمان کمکمان کند، باعث شدیم که افشین قطبی فرار کند تا اینبار شاگرد مکتب سلطانی ما را به جادهی تباهی و سهلانگاری ببرد، انقدر که از گل خوردن و باختن تیممان، از فرو ریختن و تجاوز به عشقمان خوشحال بشویم.
نمیدانم بتمن بعد از فرارش، بعد از فیلم شوالیهی تاریکی باز خواهد گشت یا نه؟ نمیدانم اگر ورژن بعدی در کار باشد، ما با بازگشت قهرمانی مواجه خواهیم بود که به او احتیاج داریم یا نه، تمام داستان یک بیزینس معمولی در چرخهی اقتصادی هالیوود خواهد بود.
حالا ما در ته فیلم شوالیهی تاریکی ایستادهایم. جایی که بتمن در تاریکی میدود و مرد قانون در جواب سوال معصومانهی پسرش که دلیل فرار بتمن بیگناه را میپرسد، میگوید: اون قهرمانیه که گاتهام شایستهگیش رو داره. اما نه قهرمانی که الان شهر بهش احتیاج داره.
ما دو ماه پیش، کسی را که فکر میکردیم به دردمان نمیخورد، فرستادیم که برود؛ نمیدانم این تجربهی دو ماهه ما را چهقدر شایستهی داشتن چنین قهرمانی کرده.
او برمیگردد یا نه؟ اگر برگشت شایستهگیاش را خواهیم داشت یا نه؟ مردان قانون و شوالیههای روشنایی، نمیتوانند جلو جوکر و دلقکها را بگیرند. این کار نگهبانی را میطلبد که قانون خودش را داشته باشد.